پرنده بهشت 2

اولین نشستن

پسر مامان دیگه واسه خودش مردی شده دیگه هفت ماهه شده و میخواهد خودش تنهایی بشینه البته روزهای اول دائم این ور و اون ور افتادی تا کم کم تونستی به تنهایی خودت بشینی ماهم از این کارت خیلی ذوق میکردیم مخصوصاً آبجی که دیگه راحت کنارش میشینی و باهاش بازی میکنی قربون پسر گلم برم . خودت خیلی ذوق میکردی که میتونی تنها بشینی این عکس مربوط به اولین باریه که خودت تنهایی تونستی بشینی ...
5 ارديبهشت 1394

دوست های آبجی

عزیز دلم تو ماه دی دوستهای آبجی جونی که البته باباهاشون با باباعلی و مامانهاشون هم با من دوست هستند برای دیدن شما به خونمون اومدند . بچه ها همه خیلی مشتاق بودند که بغلت کنند منم از این فرصت استفاده کردم و از شما تو بغل هرکدومشون عکس گرفتم .    شب خیلی خوبی بود و به ما خیلی خوش گذشت و بچه ها هم کلی بازی کردند. انشاالله عاقبت همتون خیر باشه و همیشه در تمام مراحل زندگیتون موفق باشید   ...
20 فروردين 1394

شب یلدا

امسال شب یلدا مصادف با چهل و هشتم امام حسین بود برای همین ما برنامه خاصی نداشتیم  صبحش به امامزاده سید رفتیم  . البته چند شب بعد یعنی 6 دی خانه خلاقیت ژاهو جشن شب یلدا بود ما شما را به اونجا بردیم و با لباس محلی ازتون عکس گرفتیم البته لباسها برای شما بزرگ بود.   تو این عکس شما با حرص تمام میخواستی این هویج بزرگ را توی دهنت بگذاری ...
17 فروردين 1394

محرم 93

این عکسها مربوط میشه به اولین سالی که پسر گلم توی ماه محرم حضور داره وهمراه آبجی گلش تو مراسم عزاداری آقا شرکت کرد       این عکسها مربوط میشه به همایش شیرخواره های حسینی که در سالن الغدیر  برگزار شد توی این عکس شما تو بغل آبجی هستی کوثرجون خیلی اصرار داشت که تو بغلش باشی و ازتون عکس بگیرم انشاالله آقا امام حسین (ع) نگهدار شما دو گل نازنین و عزادار کوچولوهاش باشه   ...
17 فروردين 1394

خانه بازی

عسلم اولین بار توی شش ماهگیت ما شما و ابجی را به خانه بازی بردیم اونجا خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصاً آبجی که خیلی بازی کرد  اولش شماخوابیدی و بعد که بیدار شدی شما را سوار تاب و سرسره کردیم ولی خیلی این محیط برات عجیب بود و دائم این ور و اون ورو نگاه میکردی . عسلهای من عاشقتونم ...
17 فروردين 1394

یاسین و روروک

گلم از بس تو بغل ما دست و پا میزدی همه به من گفتند بگذارش تو روروک تا بچه راحت باشه . از پنج ماهگی تو روروک گذاشتیمت . چند روز اول ثابت توی روروک بودی ولی وقتی فهمیدی که میتونی حرکت کنی دائم باید دنبالت را ه می افتادیم تا خدای نکرده به جایی نخوری با سرعت تمام میری و آبجی دائم دنبالته و مواظبت که به جایی نخوری آبجی تو را خیلی دوست داره البته از واکنشهات معلومه که تو هم او را خیلی دوست داری . یاسین خندان یاسین با عینکی که آبجی به چشمش زده یاسین اخمو ...
8 اسفند 1393

اولین سفر

      پسرگلم اولین سفرت را با سفر به حرم حضرت معصومه آغاز کردیم . صبح روز پنج شنبه 10 مهر ماه من و باباعلی و آبجی و شما به سمت حرم حضرت معصومه رفتیم . خدا را شکر سفر خوبی بود من خیلی نگران بودم که شماتو راه اذیت بشی ولی آقا بودی و تونستیم به زیارتمون برسیم . بعد از زیارت حرم حضرت معصومه به مسجد مقدس جمکران رفتیم . آبجی جونی تو مسجد باهات بازی کرد و من نمازم را خوندم . شب هم در مهانسرایی که بابا گرفته بود ماندیم . خدا را شکر این سفر به ما خیلی خوش گذشت . ...
8 اسفند 1393

روز 15

عزیز مامان ما تو پانزدهمین روز تولدت شما و آبجی را به امامزاده سید بردیم . اولین امامزاده ای که آبجی را برده بودیم هم همین امامزاده بود . انشالله در پناه امامان معصوم باشید ...
8 اسفند 1393

روز 10

عسل مامان دهمین روز تولدت فرارسید و منو باباعلی تصمیم گرفتیم برات یه مهمونی بگیریم . عزیزم  صبح این روز مامانی ها و خاله اومدند خونمون و مامانی زهرا شما را حمام برد و بعد از حمام کلی بهمون خوش گذشت و باهات حرف زدیم و بازی کردیم مخصوصاً آبجی خیلی باهات بازی کرد . شبش هم مامانی ها و باباحاجی ها , خاله و دایی ها و عموها و خانواده هاشون را شام مجلس افروز دعوت کردیم  خیلی شب قشنگی بود و به هممون خیلی خوش گذشت و همه برات آرزوهای قشنگ کردند.         عسلهای مامان ان شاالله سالیان سال خوب و خوش و خرم کنار هم زندگی کنید و همیشه تکیه گاه همدیگر باشید و...
8 اسفند 1393

اذان گفتن در گوش یاسین جون

روز پنج شنبه ظهر که ششمین روز تولد پسر نازم بود باباحاجی عبدالمحمد از حاج اقا سیادتی خواستند که برای گفتن اذان در گوش شما به خونه ما بیایند ایشون هم زحمت کشیدند و  با گفتن اذان کوچولوی ناز ما مسلمان شد . این عکس هم مربوط به لحظه اذان گفتن حاج آقا تو گوش شما پسر خوشکلم ...
28 دی 1393